kash alan ye jangal bud ke tush faghat derakht bud o sedat..ke faryad bezanam....khodaaaaaa
daram divune misham ...tu ye shab hame etefagha bayad ba ham biyoftan akhe??!!!mage dg vaghti nist vase gijtar shodan??!!!!!
ashoobam alan...kam munde geryam begire.....asri ye fas gerye kardam ama alan ham daste kami nadaram....zane hamsaye kooche poshti dasht jigh mikeshid........ye dafe saket shod......negaranesham...hich kas dg be dade kasi nemiree chera???!!1che margemun shode?!
heif ke khunashun tahe kuche derazie ke az tah mikhore be tahe kuche ma........akhe inam shod shahrsazi?!
ta unja beresam bichare fekr konam dir shode bashe
khoda kone in aramesh marbut be khodesh bashe na....
kalafe shodam.............az entezar halam bad mishe .hich khasiyati nadare joz..........ye alame fekre bikhod ke be hich natije vagheei ham khatm nemishe....
chera montazeram mizari????
hal;a taklife man ba to chie ke daram behet fekr mikonam va to maaloom nist kojaei o dari chikar mikoni?!
ba to chikar konam ke dari ye aalame fekre charand mikoni bara khodet...ke eykash behtar fekr mikardi....delam misooze barat ......chera ghadre khodet o nemiduni...dari ba ki laj mikoni akhe?
ba to ke doori az man va ey kash nabudi.....
ba to ke eykash ghadram o midunesti vaghti ......chera donya inghadr mozakhrafe??????????????
chera ashoobe delam?!!!!!!!!
akh ke eykash..........eykahsi nabud!!!!!
delam kheili gerefte ......
Tuesday, February 23, 2010
Friday, February 5, 2010
Wednesday, February 3, 2010
و اینک من ...در آستانه 28 سالگی
امروز هم مثل بقیه روزاست....هیچ فرقی نداره جز اینکه تاریخش تو شناسنامه ام...با تفاوت 27 سال درج شده!
توی این سن دیگه جشن تولد برام معنایی نداره....جز اینکه فقط آدم کسایی رو میشناسه که براشون مهمی!!!
و این همه ی خوشحالیت میشه ..که حداقل بین این همه آدم چند نفری هستند که از شب قبل و...صبح زود ..هر طوری که هست..بهت تبریک میگن!..و این یادت میندازه که هنوز هستی...زنده ای....تو دلای اون آدما.....حتی اگه خودت احساس خوبی نداشته باشی از زندگیت...همین یه دلگرمیه!...حتی اگه پدرت یادش نباشه که تو 14 یا 15 به دنیا اومدی؟
و حتی اگه...برادرهات...و نزدیکترین اقوامت یادشون بره....حتی اگه با این حال ...یه همکلاسی خیلی قدیمی یادش باشه...و یکی دیگه با اینکه هنوز عزادار پدرشه...و یکه دیگه که مثل داداش کوچولوی نداشتته!!!و حتی اگه اونی که دوسش داشتی هنوز ندونه!!!
توی این سن دیگه جشن تولد برام معنایی نداره....جز اینکه فقط آدم کسایی رو میشناسه که براشون مهمی!!!
و این همه ی خوشحالیت میشه ..که حداقل بین این همه آدم چند نفری هستند که از شب قبل و...صبح زود ..هر طوری که هست..بهت تبریک میگن!..و این یادت میندازه که هنوز هستی...زنده ای....تو دلای اون آدما.....حتی اگه خودت احساس خوبی نداشته باشی از زندگیت...همین یه دلگرمیه!...حتی اگه پدرت یادش نباشه که تو 14 یا 15 به دنیا اومدی؟
و حتی اگه...برادرهات...و نزدیکترین اقوامت یادشون بره....حتی اگه با این حال ...یه همکلاسی خیلی قدیمی یادش باشه...و یکی دیگه با اینکه هنوز عزادار پدرشه...و یکه دیگه که مثل داداش کوچولوی نداشتته!!!و حتی اگه اونی که دوسش داشتی هنوز ندونه!!!
Tuesday, January 26, 2010
Monday, January 25, 2010
حسابی خودم و گذاشتم سر کار
بگو آخه دختر جون چه فایده داره که هی بنویسی..که چی بشه آخرش؟مثل همین الان که خودتو با یه بنده خدای دیگه شاغل کردی..که چی هی جدی میشی؟که هی جدی میگیری؟
که هی ادای اینکه "زندگی مهمه"رو در میاری؟
که چی؟؟همیشه بی قید بودی حالا میخوای بری تو بند یه رابطه!!!!!!
از تو که من میشناسم خیلی بعیده!!!
خیلی بده که یکی که تو رو نمیشناسه اینطوری اذیت کنی!!!!
خیلی بد
بگو آخه دختر جون چه فایده داره که هی بنویسی..که چی بشه آخرش؟مثل همین الان که خودتو با یه بنده خدای دیگه شاغل کردی..که چی هی جدی میشی؟که هی جدی میگیری؟
که هی ادای اینکه "زندگی مهمه"رو در میاری؟
که چی؟؟همیشه بی قید بودی حالا میخوای بری تو بند یه رابطه!!!!!!
از تو که من میشناسم خیلی بعیده!!!
خیلی بده که یکی که تو رو نمیشناسه اینطوری اذیت کنی!!!!
خیلی بد
Sunday, January 24, 2010
سلام شده عادتم انگار هر جا میرم باید بگمش اگه نگم چیزی کم دارم...دارم؟؟؟مثل خیلی چیزای دیگه که شده عادتم ....بچه تر که بودم..کلی حال میکردم وقتی برا خودم برنامه مینوشتم:صبح ساعت 6/5پا میشی.بعد .. بعد ....میری تا ظهر...ناهار.بعد یه کم ... بعد ...دوباره .......شبه......شام..........حالا وقته فیلمه...خب حالا آزادی و میتونی بخوابی(داستان شروع میشه)و چه داستانهایی بودند!!!واقعا اگه به قولی امکانات(شعورشو)داشتم تا حالا یه چیزی شده بودم (شاید)و چقدر اعصابم خورد میشد وقتی هیچ وقت اونی و نمیکردم که نوشته بودم...با این حال انگار یه مرضی بود که هی بخوام خودم و قاعده مند کنم مثل کارمندای اداره..که هی ادای آدمای شکست خورده رو در بیارم بعدش..که چرا عمل نکردم...و هی خودم و سرزنش کنم..و همش فکر کنم "من"یه مشکلی چیزی دارم که نمیتونم ...وگرنه چرا بقیه میتونن؟؟!!
و این سوالا هی رژه برن برام و من هی کلافه شم
تنها بودم ..از همون اول که به زور (حتی قرص هم کارساز نشد) به دنیا اومدم...وقتی مادرم تو 40 سالگی،2 ماه قبلش مامان بزرگ شده بود وبابا 51 ساله بود!
و من کوچولو بودم و چه میفهمیدم یه نوزاد به چی نیاز داره...مثل الان نبودم که ببینم و بخوام...که هر چی دیگران دارن...هستن...بودن....بخوام...که باشم بشم...داشته باشم...واسه خودم بی رقیب بودم...بی همتا...بی هیچی...(واقعا آدم بدون دیگران خیلی از مشکلات و نداره؟!!)و همین که بزرگ میشدم...آروم بودم..نه مثل الان که هرچی میگذره بیشتر ...میشم...نه
ساده بزرگ شدم...اما بزرگ...نه ...شدم
نمیدونم از کی بود یا اصلا چی شد که این و فهمیدم...اما یه زمانی بود که .....
کاش همیشه مثل بچگی ساده بودم و میموندم..کاش هیچ وقت نمیفهمیدم...که آدم میتونه چقدر پست و چقدر والا باشه!
!!
زمونه گذشت و حالا 27 سالمه یه چند روز دیگه میرم تو 28 سالگی؟حتما اگه تا اون موقع زنده بمونم...یه چند وقت دیگه میشم 30....40...50...و بعد...میرم زیر خاک تازه اگه تا اون موقع زنده بمونم!
حالم از آدمایی که همش مینالن بهم میخوره(یعنی خودم)برا همین هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم...خودم باشم؟!
آره اگه بعد از هر جمله یه علامت سوال هست و یه علامت تعجب ..این حقیقت داره...آخه هم سوالمه و هم به نظرم...عجیبه..زنده موندن!
و این سوالا هی رژه برن برام و من هی کلافه شم
تنها بودم ..از همون اول که به زور (حتی قرص هم کارساز نشد) به دنیا اومدم...وقتی مادرم تو 40 سالگی،2 ماه قبلش مامان بزرگ شده بود وبابا 51 ساله بود!
و من کوچولو بودم و چه میفهمیدم یه نوزاد به چی نیاز داره...مثل الان نبودم که ببینم و بخوام...که هر چی دیگران دارن...هستن...بودن....بخوام...که باشم بشم...داشته باشم...واسه خودم بی رقیب بودم...بی همتا...بی هیچی...(واقعا آدم بدون دیگران خیلی از مشکلات و نداره؟!!)و همین که بزرگ میشدم...آروم بودم..نه مثل الان که هرچی میگذره بیشتر ...میشم...نه
ساده بزرگ شدم...اما بزرگ...نه ...شدم
نمیدونم از کی بود یا اصلا چی شد که این و فهمیدم...اما یه زمانی بود که .....
کاش همیشه مثل بچگی ساده بودم و میموندم..کاش هیچ وقت نمیفهمیدم...که آدم میتونه چقدر پست و چقدر والا باشه!
!!
زمونه گذشت و حالا 27 سالمه یه چند روز دیگه میرم تو 28 سالگی؟حتما اگه تا اون موقع زنده بمونم...یه چند وقت دیگه میشم 30....40...50...و بعد...میرم زیر خاک تازه اگه تا اون موقع زنده بمونم!
حالم از آدمایی که همش مینالن بهم میخوره(یعنی خودم)برا همین هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم...خودم باشم؟!
آره اگه بعد از هر جمله یه علامت سوال هست و یه علامت تعجب ..این حقیقت داره...آخه هم سوالمه و هم به نظرم...عجیبه..زنده موندن!
Subscribe to:
Comments (Atom)