Tuesday, January 26, 2010
Monday, January 25, 2010
حسابی خودم و گذاشتم سر کار
بگو آخه دختر جون چه فایده داره که هی بنویسی..که چی بشه آخرش؟مثل همین الان که خودتو با یه بنده خدای دیگه شاغل کردی..که چی هی جدی میشی؟که هی جدی میگیری؟
که هی ادای اینکه "زندگی مهمه"رو در میاری؟
که چی؟؟همیشه بی قید بودی حالا میخوای بری تو بند یه رابطه!!!!!!
از تو که من میشناسم خیلی بعیده!!!
خیلی بده که یکی که تو رو نمیشناسه اینطوری اذیت کنی!!!!
خیلی بد
بگو آخه دختر جون چه فایده داره که هی بنویسی..که چی بشه آخرش؟مثل همین الان که خودتو با یه بنده خدای دیگه شاغل کردی..که چی هی جدی میشی؟که هی جدی میگیری؟
که هی ادای اینکه "زندگی مهمه"رو در میاری؟
که چی؟؟همیشه بی قید بودی حالا میخوای بری تو بند یه رابطه!!!!!!
از تو که من میشناسم خیلی بعیده!!!
خیلی بده که یکی که تو رو نمیشناسه اینطوری اذیت کنی!!!!
خیلی بد
Sunday, January 24, 2010
سلام شده عادتم انگار هر جا میرم باید بگمش اگه نگم چیزی کم دارم...دارم؟؟؟مثل خیلی چیزای دیگه که شده عادتم ....بچه تر که بودم..کلی حال میکردم وقتی برا خودم برنامه مینوشتم:صبح ساعت 6/5پا میشی.بعد .. بعد ....میری تا ظهر...ناهار.بعد یه کم ... بعد ...دوباره .......شبه......شام..........حالا وقته فیلمه...خب حالا آزادی و میتونی بخوابی(داستان شروع میشه)و چه داستانهایی بودند!!!واقعا اگه به قولی امکانات(شعورشو)داشتم تا حالا یه چیزی شده بودم (شاید)و چقدر اعصابم خورد میشد وقتی هیچ وقت اونی و نمیکردم که نوشته بودم...با این حال انگار یه مرضی بود که هی بخوام خودم و قاعده مند کنم مثل کارمندای اداره..که هی ادای آدمای شکست خورده رو در بیارم بعدش..که چرا عمل نکردم...و هی خودم و سرزنش کنم..و همش فکر کنم "من"یه مشکلی چیزی دارم که نمیتونم ...وگرنه چرا بقیه میتونن؟؟!!
و این سوالا هی رژه برن برام و من هی کلافه شم
تنها بودم ..از همون اول که به زور (حتی قرص هم کارساز نشد) به دنیا اومدم...وقتی مادرم تو 40 سالگی،2 ماه قبلش مامان بزرگ شده بود وبابا 51 ساله بود!
و من کوچولو بودم و چه میفهمیدم یه نوزاد به چی نیاز داره...مثل الان نبودم که ببینم و بخوام...که هر چی دیگران دارن...هستن...بودن....بخوام...که باشم بشم...داشته باشم...واسه خودم بی رقیب بودم...بی همتا...بی هیچی...(واقعا آدم بدون دیگران خیلی از مشکلات و نداره؟!!)و همین که بزرگ میشدم...آروم بودم..نه مثل الان که هرچی میگذره بیشتر ...میشم...نه
ساده بزرگ شدم...اما بزرگ...نه ...شدم
نمیدونم از کی بود یا اصلا چی شد که این و فهمیدم...اما یه زمانی بود که .....
کاش همیشه مثل بچگی ساده بودم و میموندم..کاش هیچ وقت نمیفهمیدم...که آدم میتونه چقدر پست و چقدر والا باشه!
!!
زمونه گذشت و حالا 27 سالمه یه چند روز دیگه میرم تو 28 سالگی؟حتما اگه تا اون موقع زنده بمونم...یه چند وقت دیگه میشم 30....40...50...و بعد...میرم زیر خاک تازه اگه تا اون موقع زنده بمونم!
حالم از آدمایی که همش مینالن بهم میخوره(یعنی خودم)برا همین هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم...خودم باشم؟!
آره اگه بعد از هر جمله یه علامت سوال هست و یه علامت تعجب ..این حقیقت داره...آخه هم سوالمه و هم به نظرم...عجیبه..زنده موندن!
و این سوالا هی رژه برن برام و من هی کلافه شم
تنها بودم ..از همون اول که به زور (حتی قرص هم کارساز نشد) به دنیا اومدم...وقتی مادرم تو 40 سالگی،2 ماه قبلش مامان بزرگ شده بود وبابا 51 ساله بود!
و من کوچولو بودم و چه میفهمیدم یه نوزاد به چی نیاز داره...مثل الان نبودم که ببینم و بخوام...که هر چی دیگران دارن...هستن...بودن....بخوام...که باشم بشم...داشته باشم...واسه خودم بی رقیب بودم...بی همتا...بی هیچی...(واقعا آدم بدون دیگران خیلی از مشکلات و نداره؟!!)و همین که بزرگ میشدم...آروم بودم..نه مثل الان که هرچی میگذره بیشتر ...میشم...نه
ساده بزرگ شدم...اما بزرگ...نه ...شدم
نمیدونم از کی بود یا اصلا چی شد که این و فهمیدم...اما یه زمانی بود که .....
کاش همیشه مثل بچگی ساده بودم و میموندم..کاش هیچ وقت نمیفهمیدم...که آدم میتونه چقدر پست و چقدر والا باشه!
!!
زمونه گذشت و حالا 27 سالمه یه چند روز دیگه میرم تو 28 سالگی؟حتما اگه تا اون موقع زنده بمونم...یه چند وقت دیگه میشم 30....40...50...و بعد...میرم زیر خاک تازه اگه تا اون موقع زنده بمونم!
حالم از آدمایی که همش مینالن بهم میخوره(یعنی خودم)برا همین هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم...خودم باشم؟!
آره اگه بعد از هر جمله یه علامت سوال هست و یه علامت تعجب ..این حقیقت داره...آخه هم سوالمه و هم به نظرم...عجیبه..زنده موندن!
Subscribe to:
Comments (Atom)